برای تغییر وضعیت، روی دکمه وضعیت کلیک کنید.
پس دیانا، چه بهانهای داری برای خیانت به من؟ چشمان زردش درون زن با موهای آبی خونآلود و شکسته، که در حالت کاملاً به هم ریخته زانو زده بود، خیره شده بود. «... تو شروری.» «آه، پس مراقبت از همهتون منو شرور میکنه؟» مرد چشمانش را تنگ کرد و در انعکاسهای هالههای قهرمان و ذهنیت قهرمانان زن، که حالا کاملاً واقعی شده بودند، تفکر کرد. او از دنیایی بسیار دورتر از چنین واقعیت تلخی آمده بود؛ در رمانها درباره این شخصیتها خوانده بود، اما تجربه کردن نقصهایشان از نزدیک داستانی متفاوت بود. «چطور من شرورم؟» نگاهش را پایین انداخت و روی پای مرد جوانی که بدون اندام و خرد شده، در حالت کاملاً شکستخورده دراز کشیده بود، گذاشت؛ مردک کوچکترین قدرتی که داشت جمع کرده بود تا چند کلمه بگوید. «... ی... تو پ...ست، میلیونها نفر رو کشتی.» با شنیدن این کلمات، لذت درونی مرد از بیمعنایی این افراد ریاکار بیشتر شد. او تمام سازمانهای شرور داخل امپراتوری را پس از رسیدن به تخت سلطنتش از بین برده بود. جنگها برای سرکوب پادشاهیهای شورشی که علیه امپراتوریاش قیام کرده بودند، صورت میگرفت؛ و تمام قاره هیدال را زیر پرچم واحد—امپراتوری سلویوس— متحد کرده بود. نگاهش را به سمت زن دیگری با موهای صورتی که بدنش کاملاً شکسته بود و بر سنگی تکیه داده بود تا تعادلی در میان ویرانی حفظ کند، چرخاند. «هوم، پس تو چی، کارینا؟ خانوادهات قرار بود توسط خاندان آیدیاک اعدام شوند، مگه نه؟ پس مداخله من اشتباه بود؟» «بدون رحم کشتیشون، و اگرچه خانوادهام رو نجات دادی، ارزش نداشت.» «من فقط نجات دادم—» «چرند است. میتونستی همه چیز رو به صورت مسالمتآمیز حل کنی، بدون اینکه این قدر خون ریخته بشه.» با شنیدن اینها، مرد کمکم فهمید چرا این رمانها این افراد رو ریاکار و کمهوش نشان میدادند. اگر آنها را نجات نمیداد، بدترین سرنوشت ممکن رو تجربه میکردند. اما با اینکه نجات یافته بودند، این افراد ناسپاس ترجیح دادند او را مقصر بدانند. تلخترین نکته در بیقدریشان، تلخی بیقدریشان، در دلش زنگ میزد و طعم تلخی در دهانش باقی میگذاشت. «فکر کنم همهتون دلایل مشابهی دارید.» مرد به سمت هفت نفر نگاه کرد، نگاه تحقیرآمیزشان مستقیم به او بود. او فقط هدفش تغییر سرنوشتشان بود، نجات بعضیها از بردگی، برخی دیگر از شرایط فلجکننده، و چندتایی از خیانت حتمی. اما همه او را مقصر میدانستند چون نجاتشان داده بود، بیآنکه درک کنند ریشههای مشکلات را قطع کرده است که آنها را به دردناکترین رنجها میکشاند. «هاهاها.» «درست است، حالا میفهمم.» حالا فهمیده بود آنچه آن رمانها سعی در انتقالش داشتند—«این احمقها فکر میکنند این دنیا مثل چیزی است که آنها تصور میکنند.» «سیستم.........»
372 چپتر • صفحه 1 از 38