برای تغییر وضعیت، روی دکمه وضعیت کلیک کنید.
پس از از دست دادن هر دو والد، زندگی فن چانگیو رو به زوال رفت. نامزد دوران کودکیاش نامزدی را فسخ کرد و خویشاوندان طمعکار چشم به میراث او دوختند. فن چانگیو که مصمم بود از خواهر پنج سالهاش محافظت کند، تصمیمی جسورانه گرفت: او با استفاده از رسم «ژائوژویی» (استخدام داماد برای ازدواج در خانواده) همسری اختیار خواهد کرد. انتخاب او به مردی افتاد که زمانی نجاتش داده بود – مردی که سراپا زخمی، تهیدست و جز صورتی زیبا چیزی نداشت. آنها به سرعت به توافقی رسیدند: او او را در خانه میپذیرفت و مکانی برای بهبودش فراهم میکرد، در حالی که او ازدواجی صوری میکرد و به او در حفظ املاک کمک مینمود. پس از تثبیت کسبوکار خانوادگی، فن چانگیو آماده بود تا قول خود را عملی کند و نامه جدایی را تنظیم نماید. با این حال، شرایط پیشبینی نشدهای پیش آمد. دربار امپراتوری شروع به سربازگیری از مردان برای جنگ کرد و «همسر» او به اجبار به عنوان سرباز فراخوانده شد. او بدون هیچ اثری ناپدید شد. وقتی دوباره مسیرشان به هم افتاد، مرد غرق در خون در چادری برای سربازان زخمی افتاده بود. صورتش که با رنگ سرخ پوشیده شده بود، همچنان زیبا بود، اما یونیفرم سربازیاش که بر تن داشت، پارهپاره شده بود. فن چانگیو با دیدن او در چنین وضعیت دلخراشی، چشمانش پر از اشک شد: «دیگر در ارتش خدمت نکن. به خانه برگرد – من برای حمایت از تو خوک پرورش خواهم داد.» مرد که به سختی هوشیار بود، تف کرد و دهانش پر از خون شد: «قرار نبود مرا طلاق دهی؟» اشک در چشمان فن چانگیو حلقه زد: «دیگر طلاقت نمیدهم. هرگز!»
178 چپتر • صفحه 1 از 18