برای تغییر وضعیت، روی دکمه وضعیت کلیک کنید.
پس از یک تصادف غمانگیز که جان والدین و خواهر کوچکش را گرفت، لئو، که تنها ۱۷ سال داشت، خود را در حالی یافت که تمام مسئولیتها را بهتنهایی بر دوش میکشید. به لطف یک معجزه، او چهار ماه گذشته را بهتنهایی دوام آورد—رفتن به دبیرستان، مدیریت چندین شغل پارهوقت، و تحمل نگاههای ترحمآمیزی که او را آزار میداد. تنها آسایشی که مییافت در کتابها بود؛ کتابهایی که برای او راه فراری و بارقهای از شادی فراهم میکردند. یک روز، در حالی که غرق در کتاب «مسیر قهرمانان: نبرد علیه پایان» بود، زندگیاش تغییری غیرمنتظره پیدا کرد. در نیمهٔ داستان، او بهطرز غیرقابلتوضیحی خود را در دنیای «مسیر قهرمانان» یافت که در بدن «عزرائیل کریمسون»—شخصیتی که در نیمهٔ اول داستان هرگز نامی از او برده نشده بود—تناسخ پیدا کرده است. یک شخصیت فرعی. کسی که ظاهراً هیچ ربطی به پیرنگ داستان نداشت. متأسفانه—یا شاید خوشبختانه—سرنوشت نقشههای دیگری داشت و لئو بهزودی دریافت که بودن به عنوان یک شخصیت فرعی ساده، در نهایت سرنوشت او نیست.
430 چپتر • صفحه 1 از 43