برای تغییر وضعیت، روی دکمه وضعیت کلیک کنید.
**خلاصه:** وقتی کارل بیدار شد، فهمید که به خدای شروری شکسته تبدیل شده که درون یک بطری زندگی میکند. خانوادهٔ فیشر بهطور اتفاقی وابستههای او شدند و سرنوشت مشترکی داشتند که نسل به نسل با خون به هم پیوند خورده بود. آنها فرقههای مخفی تأسیس کردند، در کشورها نفوذ کردند، جنگها را دستکاری کردند، از پلههای طولانی رسیدن به الوهیت بالا رفتند و برای شکوه و آیندهٔ خانواده جنگیدند. آنها قاتلانی هستند که از تاریکی نظاره میکنند، دانشمندانی محبوب، کشیشانی محترم، دوکهایی با قدرتی عظیم، و افسانههایی در حماسههای قهرمانانه. استیمپانک از آغاز خود رشد کرد و به شکوفایی رسید. جهان ارواح از میان رؤیاها فرود آمد، جادوگران و خدایان کهن یکی پس از دیگری ظاهر شدند، و مردم زمزمههای فقدان را شنیدند. آنها هم خالقان داستان هستند و هم پایاندهندگان آن. نسل به نسل، نسل پس از نسل، یکی پس از دیگری. «از روی جسدم عبور کن و به پیش برو.»
556 چپتر • صفحه 1 از 56